شنبه پنجم آذر 1390
قالیباف: به بانکها دستور داده شده با شهرداری همکاری نکنند
به گزارش انتخاب به نقل از مهر، محمدباقر قالیباف روز شنبه درمراسم بهره برداری از42 دستگاه واگن جدید مترو از افزایش واگن ها مترو به 400 واگن خبر داد و گفت: امیدواریم تا پایان سال 100 دستگاه اتوبوس دو کابین دیگر به خطوط اضافه شود .
وی ادامه داد: ما مصمم هستیم هر ماه یک ایستگاه جدید را به تحقق برسانیم و برای تحقق این مهم مشکلات را مرتفع کنیم. اگر درایت ، پختگی و عقلانیت همراه با اخلاص داشته باشیم خدا گره از کار ما باز می کند کما این که تا امروز نیز گره ها باز شده اند.
قالیباف با اشاره به بهره برداری از 42 دستگاه واگن جدید مترو گفت: با افزایش این واگن ها روزانه بین 150 تا 160 هزار نفر به مسافران مترو افزوده می شود و همچنین با ورود اتوبوس های جدید به خطوط تندرو ظرفیت ناوگان در این سامانه نیز افزایش یافته چنانکه در خط یک اتوبوس های تندرو همه ناوگان اتوبوس دو کابین شده است و اتوبوس های تک کابین به خطوط کم مسافر تر منتقل شده اند.
شهردار تهران با بیان اینکه تا پایان سال 100 دستگاه اتوبوس دو کابین دیگر به خطوط اضافه می شود گفت: زمانی دولت برای ورود اتوبوس های جدید کمک هایی می کرد که الحمد الله طی دو سال گذشته در این بخش نیز کمک خاصی صورت نگرفته است و ما باید هم اتوبوس های جدید را بخریم و هم مشکلات اداری آن را پشت سر بگذاریم .
قالیباف ادامه داد: با این وجود ما تمام تلاش خود را خواهیم کرد تا سهم حمل و نقل عمومی را از حمل و نقل شهری به 70 درصد برسانیم و تسهیل تردد را برای شهروندان فراهم کنیم .
وی افزود: اگرچه حمل و نقل عمومی اولویت اول ماست اما نباید برخی کارها را متوقف کنیم تا برخی کارهای دیگر را پیش ببریم ، چراکه معتقدیم مدیریت صحیح مدیریتی است که در آن همه کارها همزمان به درستی پیش برود ما باید تلاش کنیم درآمدهای پایدار شهر و منابع درآمدی را افزایش دهیم تا بتوانیم به موازات توسعه حمل و نقل عمومی و شبکه راه ها به سایر امور مانند نظافت ، فضای سبز و غیره نیز بپردازیم .
جمعه چهارم آذر 1390
تفاوت
سارکوزی که در سواحل مالدیو به همراه نامزد جدیدش حمام آفتاب می گیرد از همان جا مهاجران را متهم می کند و چون می داند که کارگرها همه مهاجر بوده اند کلی خوشحال هم می شود ولی برای حفظ ظاهر هم شده عذاب وجدان می گیرد که نتوانسته خودش را به مراسم تدفین آنها برساند. در پاریس کمونیست ها و کارگرها و دانشجویان به خیابان ها می ریزند و 38 روز متوالی ماشین آتش می زنند و شیشه می شکنند. رانندگان ترانزیت، کامیونداران، کارکنان مترو، راه آهن و حمل و نقل شهری اعتصاب می کنند و کار مملکت قفل می شود ولی هنوز سارکوزی دارد حمام آفتاب می گیرد. مرحومین حادثه با احترام به خاک سپرده شده و هر روز راس ساعت 12:20 برایشان رژه می روند.
جمعه چهارم آذر 1390
قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو
آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما تقسیم نکنم.
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست میگویم دیگر . نه؟
پدرم میگوید:قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر میشود؟
اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا صندوق را بردارد...
نادر ابراهیمی
جمعه چهارم آذر 1390
هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد
مکالمهاى بين لئوناردو باف و دالايىلاما
لئوناردو باف يک پژوشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
...
...خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمىتر از مسيحيت هستند.»
دالايىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دلرحمتر، فهميدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئوليتتر و اخلاقىتر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مىبينى
و اگر بدى کنى، بدى.
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز همانها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است.
«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد
جمعه چهارم آذر 1390
بی نظیرترین متنی که در رابطه با خشونت علیه زنان نوشته شده است
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان " مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود
خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
. خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .
خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماستجمعه چهارم آذر 1390
داستانهای کوتاه و اموزنده
***
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود . یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
***
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آن ها می خواهند تحویل دهد ، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست . یک روز فهمید مشتریانش بسیار کم تر شده اند . مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت . باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد . ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد ، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد .
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد . وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت ، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت : خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم . سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد . تا حالا چند بار مادرش مرده بود ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود .
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند .
اما او دیگر با خودش « صادق » نیست . او الان یک بازیگر است
سه شنبه هفتم تیر 1390
آریوبرزن كه بود و چه كرد؟
سه شنبه هفتم تیر 1390
راز پرده نشینی و غیبت مشایی از صحنه سیاسی کشور
چند هفته ای است که اسفندیار رحیم مشایی از تیررس خبرنگاران ، عکاسان و دوربین های تلویزیونی پنهان شده است.
این غیبت های دنباله دار در حالی اتفاق می افتد که پیش از این رئیس دفتر رئیس جمهور در قریب به اتفاق برنامه های دکتر احمدی نژاد خود را به وی الصاق می کرد و به چهره دوربینی دولت شهره شده بود.
اما درباره دلایل این غیبت ها و پرده نشینی ها، حرف و حدیث ها و گمانه های بسیار است. برخی نزدیکان وی می گویند اسفندیار که از بیماری دیابت رنج می برد این روزها تحت فشار ناشی از هجمه های منتقدان و افکار عمومی، بیماری اش شدت گرفته و در دوره استراحت و درمان به سر می برد.
برخی دیگر راز غیبت وی در بیش از 20 برنامه اخیر رئیس جمهور را دستور شخص احمدی نژاد می دانند تا حساسیت ها به حضور وی در کنارش به تدریج کاهش یابد و سنگینی فشار ناشی از حملات هم از روی دوش دولت برداشته شود.
دیگرانی هم هستند که معتقدند عدم حضور این چهره حاشیه ساز دولت در منظر افکار عمومی با هدف مظلوم نمایی صورت می پذیرد چرا که از لحاظ روانی زمانی موج حملات رسانه ها علیه فردی شدت می گیرد وی باید لب به سکوت بگشاید و روی به پرده نشینی آورد تا در نهایت این سکوت به مظلوم نمایی وی منجر شود. حتی در روزهایی شایعه حصر و دستگیری وی نیز مطرح شد تا حساسیت افکار عمومی در این باره سنجیده شود.
اما عده دیگر، غیبت مشایی در صحنه سیاسی کشور را به منزله فرار از پاسخگویی وی قلمداد می کنند و معتقدند وی نمی تواند در مواجهه با سوالات خبرنگاران آزاد و سمج رسانه ها از پاسخ به موجی از اتهامات و انواع و اقسام فسادها شانه خالی کند.
برخی هم معتقدند مشایی به سندرم بی میلی و کناره گیری از صحنه سیاسی کشور مبتلا شده است. شاید او بزودی ولو کوتاه مدت از صحنه سیاسی کشور خداحافظی کند.
اما در یک نگاه دقیق تر و واقعی تر، به نظر می رسد در آن سوی میدان و در زیر پوست سیاست، اتفاقات دیگری در حال وقوع است که بدون توجه به آن، نمی توان تحلیل درستی از دلایل غیبت رئیس دفتر رئیس جمهور ارائه کرد.
مخفی شدن مشایی از دید خبرنگاران و دوربین های خبری به معنای دوری و عزلت وی از صحنه سیاسی کشور نیست. بر اساس آخرین اخبار و شنیده ها وی به صورت حساب شده ، همچنان پیگیر برنامه های کوتاه مدت و دراز مدت خود و تیم همراهش است. دیدار با مدیران بیمه، بانک های خصوصی، خودروسازان، وزرا و معاونان وزارتخانه های خارجه، نفت، صنایع، ارشاد و.. ، مسولان ستادهای احمدی نژاد، سفرهای داخلی و خارجی و... نشان می دهد که وی در نقش عنصر پشت پرده شده، در حال پیگیری مجدانه برنامه های خویش است.
در عین حال رگه هایی از گروگان گیری امور مهمه کشور هم در دستگاه مشایی ملاحظه می شود. وزارتخانه های بی وزیر، تعویق سفرهای استانی، بی رمقی جلسات هدفمندی یارانه ها، عدم واکنش جدی نسبت به گرانی ها در حوزه ارز، سکه، مواد غذایی، انفعال در برابر خیزش های مردمی منطقه، تعطیلی جلسات پول و اعتبار و بسیاری دیگر از این موارد نشان می دهد رئیس دفتر رئیس جمهور بازی همه یا هیچ را کلید زده است. مدیر برنامه های رئیس جمهور ظاهرا کارتابل کاری احمدی نژاد را گم کرده و بی برنامگی و درهم ریختگی در مجموعه نهاد ریاست جمهوری موج می زند.
مخفی شدن مشایی هم می تواند وقت آزادتری برای وی فراهم سازد و هم شدت فشارها را روی شخص وی و دولت کاهش دهد و هم سیاستگذاری و اجرای برنامه های خود را با فراغ بال بیشتری ادامه دهد.
اما سوال اساسی این است که این بازی موش و گربه تا کی ادامه خواهد داشت؟ و آیا ممکن است دیگر مجالی برای بازگشت اسفندیار به عرصه سیاسی کشور فراهم نشود و رد پای او را از این به بعد در جای دیگر جستجو کرد؟
سه شنبه هفتم تیر 1390
تشكر از مسئولان موسیقی كشور بابت فراری دادن «محمدرضا شجریان»
سه شنبه هفتم تیر 1390
اشتباهات بزرگ هاشمی و احمدی نژاد
مردان بزرگ بعضاً مرتکب اشتباهات بزرگ نیز می شوند. هر چند تاریخ بخش حجیمی از موضوعیت خود را از اعتبار «بزرگ مردان» کسب کرده و می کند. اما تجربه نشان داده همان بزرگ مردان که بزرگی خود را مدیون فراست، شجاعت و فرصت شناسی های شخصی شانند در «بزنگاه هائی تاریخی» مرتکب اشتباهاتی بزرگ نیز شده اند.
اگر هاشمی رفسنجانی را بتوان یکی از مردان بزرگ تاریخ معاصر ایران تلقی کرد که به قطع و یقین می توان ایشان را این گونه فرض کرد لیکن علی رغم همه وجوه حاذقانه و فراست شخصی و اثرگذاری تاریخی وی در تحولات 50 سال اخیر ایران اما در یک نکته نمی توان تردید داشت و آن این که سینه به سینه شدن ایشان در خلال انتخابات ریاست جمهوری سال 88 با محمود احمدی نژاد پای گذاردن در تله هوشمندانه ای بود که از جانب احمدی نژاد و بمنظور تفــّوُق اش در آن انتخابات تمهید شده بود.
اشتباه بزرگ هاشمی پای گذاردن در چنان دامی از طریق تن دادن به همآوردی با احمدی نژاد با ارسال نامه سرگشاده به آیت الله خامنه ای بود.
اقدامی نابخردانه که عملاً منجر به آن شد تا احمدی نژاد بتواند با موفقیت، آرایش سیاسی انتخابات را نزد افکار عمومی مُبـّدل به مصاف تاریخی «شاهزاده ـ گدا» کند. جدالی تاریخی و مُهیـّج که احمدی نژاد در آن خود را علمدار اقشار فرودستی تعریف می کرد که در خط مقدم مبارزه علیه اشرافیتی است که هاشمی رفسنجانی پیش قراول آن است.
هر اندازه احمدی نژاد در آن مقطع نشان داد رقیب تازه نفسی است که توانسته آن پیر مُجرب و زیرک و سیاست ورز را مغلوب چابکی و فراست خود کند اما ظاهراً سروده «میرزا ابولقاسم قائم مقام» بومرنگ شومی است که به نوبت گریبانگیر مردان سیاست می شود و امروز این احمدی نژاد است که در کمتر از دو سال مستحق آن شده تا ضمن واگذاری همه افتخارات پیشین، از کرسی «معجزه هزاره سوم» پائین آمده و سوته دلانه سروده میرزا را زیر لب با خود نجوا کند که:
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
هر چند غزل «میرزا» خون نویس وی از سنت ناسپاسی چرخ بازیگر بر دیوار باغ نگارستان شد اما فرافکنی است چنانچه احمدی نژاد «بی مروتی چرخ بازیگر» را عامل بدفرجامی امروز خود بداند تا جائی که زمزمه بررسی عدم کفایت سیاسی اش نیز از دالان های سیاست مسموع شده باشد.
قدر مسلم آن است که احمدی نژاد شخصاً و عمداً سهم بسیار بالائی را در تحصیل موقعیت متزلزل فعلی اش بر عهده دارد.
اشتباه بزرگ احمدی نژاد (اگر آن را برنامه فرض نکنیم) از دور دوم ریاست جمهوری اش آغاز شد. نقطه عطف این اشتباه تغییر جایگاه وی از میانه اقشار مذهبی و فرودست و تغییر گفتمان اسلامی ـ انقلابی اش به گفتمان ایرانی ـ انسانی بود.
اینکه این تغییر بر اساس کدام مصلحت صورت گرفت؟ یک بحث است و اینکه تبعات چنین تغییر فازی چه بود؟ بحثی دیگر. در مجموع چنانچه احمدی نژاد فردی باهوش فرض شود که گذشته ایشان نشان داده بی بهره از زیرکی نیست و چنانچه بتوان وی را فردی بلند پرواز تلقی کرد که داده های موجود مؤید بلند پروازی توام با جسارت ایشان است تا جائی که سقف پرواز خود را حتی بلند تر از جایگاه رهبری نظام دانسته و حتی اعلام کرده بود "احمدی نژاد: آرای من به خاطر حمایت "آقا" کم شد! " و پیشتر نیز حسب اظهارات حجت الاسلام منتجب نیا، مشارالیه خود را رئیس جمهور امام زمان می داند.
منطقاً و بر اساس همه داده های فوق، احمدی نژاد در جدال بر سر قدرت و کامیابی در تحصیل بلند پروازی ها و جاه طلبی هایش می بایست کماکان در سنگر قبلی می ماند و بر گفتمان قبلی خود پایداری می کرد.
حداقل ذکاوت سیاسی می توانست ایشان را متقاعد کند که با تکیه بر آن سنگر و آن گفتمان بود که ستاره اقبالش در جهان اسلام و نزد توده های محروم در ایران و جهان درخشید و ایشان را بر تارک اقبال میلیونی در مصر و سودان و مراکش و پاکستان و لبنان و ونزوئلا و بولیوی و دیگر ملت ها و طبقات محروم نشاند.
اما برخلاف انتظار و درست در موقعیتی که تحولات منطقه بنفع گفتمان احمدی نژاد، مبتلا به قیام های مردمی شد و درست در موقعیتی که احمدی نژاد می توانست با تکیه بر سرمایه اجتماعی و گفتمان منحصربفرد انقلابی اش موجودیت خود را با قدرتمندترین و اثرگذارترین شکل ممکن به طرفین منازعه در نظام بین الملل تحمیل کند. اما در کمال تحیّـــُـر افکار عمومی از سوئی مواجه با لکنت زبان و بعضاً سکوت وی در قبال قیام های منطقه شده! و هم زمان ادبیات نوینی از ایشان و از منتهی الیه باستان گرائی های مجعول «کوروش نوازانه» و «مکتب سازانه» از ایرانیت ساطع شد که فاقد کمترین توان در بسیج اجتماعی بود و هست!
طبیعتاً و با توجه به رفتارهای هوشمندانه قبلی احمدی نژاد نباید این تغییر گفتمان را به سطح نازل ادعاهای عوامانه «سحر شدگی» و «جن زدگی» و یا «تسخیر شدگی» تقلیل داد.
چنین تغییر بزرگی قطعاً دلیل و دلائل بزرگی نیز باید داشته باشد! دلائلی که هزینه ـ فایده را بتواند منطقی و قابل فهم کند.
پرسش اصلی یابش چرای بزرگ این «تغییر» پرهزینه و قلیل الفایده است!؟

